به سر برفکند اتش و بر فروخت
همهع موی مشکین در اتش سوخت
همی گفت ای جان مادر کنون
کجایی سرشته به خاک و به خون
بپرورده بودم تنت را به ناز
به رخشنده روز و شبان دراز
دریغا تن و جان و چشم چراغ
به خاک اندرون مانده از کاخ و باغ
دریغا تن و جان و چشم و چراغ
به خاک اند رون مانده از کاخ و باغ
سر اسب او را به بر درگرفت
به مانده جانی بدو در شگفت
گهی بوسه زد بر سرش گه به روی
ز خون زیر سمش همی راند جوی
ز خون مژه خاک را کرد لعل
همی روی مالید بر سم و نعل
بیاورد ان جامه شاهوار
گرفتش چو فرزند اندر کنان
گرفتش جوشن خوداو
همی گفت ای شیر پرخاشجو
در کاخ ها را سیه کرد پاک
ز کاخ و ز ایوان براورد پاک
بپوشید پس جامه نیلگون
همان نیلگوم غرقه گشته به خون
به روز و به شب مویه کرد و گریست
پس از مرگ 1 سالی بزیست
برچسب:
نویسنده: دانیال باقریان